تاریخ: 1 فروردين 1388
ساعت: 20:44ایــن روزهآ....
نَــبضَـم کُــند می زَنـَـد...
قَــلـبَم تیــر می کِــشَـد...
دارَم صِــدآی خُــرد شُـدَنِــ اِحــسـآسـم رآ
لـآ بِـ لـآی چَــرخ دَنــدِه هـآی زِنــدِگـی می شِـنَــوَم...

زیر باران در سیاهی شب قدم زنان،پرسه زدم در تنهایی و اشک ریختم برای
نبودنت چه سکوت مبهمی بود در میان شر شر باران...گاه خیال می کنم
هستی و دیوانه وار به دنبالت می گردم،باران صورتم را خیس
و چشمانم را باز می کندخوب می نگرم
اَه چه خیال زیباییست با تو بودن زیر باران!!!
نبودنت چه سکوت مبهمی بود در میان شر شر باران...گاه خیال می کنم
هستی و دیوانه وار به دنبالت می گردم،باران صورتم را خیس
و چشمانم را باز می کندخوب می نگرم
اَه چه خیال زیباییست با تو بودن زیر باران!!!
نظرات شما عزیزان: